دوستی گفت:

"زیادی زور نزن،

من همون 10 سال اینده تو ام"

و من مبهوت موهای سفیدش

... چهره شکسته اش

چیزی که داشت

را من نمی دیدم

تجربه اش را می گویم

در خود لرزیدم

یکی گفت:

"انسانها از قبل برنامه ریزی شده اند..."

درد ..رنج و دلخوشی های الکی

چند صباحی...

چند نغمه ای

صحنه های خسته و کسالت آور...

فراموشی من

و مرگ ...

........................

دروغ چرا؟

دوز و کلک  رفتار بچه ایست

در ارزوی اسباب بازی و دلخواسته ای

بچه نشو!

/./././././././../././

خدایا هنوز شبیه همان بچه ای هستیم که به اتاق پدر می رود و  پدر مشغول.

پدر عالمی است سخت کوش و مشغول کار بزرگیست ما بی حوصله و دنبال بازی ..بچه سر از کار پدر در نمی اورد و  از او میپرسد چکار میکنی؟ پدر چگونه جوابش را باید بدهد.

پدر به او نگاهی می اندازد و دوباره مشغول میشود...بچه عصبانی دوباره تکرار می کند اینبار پدر خنده ای بر لب می آورد و می گوید خودت بعدها می فهمی.......و آن است بعدهایی که کسالت بار خواهند امد و من خواهم فهمید منظور پدر را....اری من با این که پدر هستم و همان حس را نسبت به فرزندم دارم مردد از این که اگر فرزندم سئوالی اینگونه از من پرسید ایا میشود حقیقت را گفت؟

گذر زمان است که پاسخ میدهد...

خدایا سر از کارت در نمی آورم ...چرا و تا کی این چرخه باید ادامه پیدا کند.ایا کسی میتواند جلوتر از خودش زندگی کند؟

صحنه را عوض کن خسته شدم........"دنیا وایسا میخوام پیاده شم"!